( به مادرم )
در آن لحظه که خدا نسیم را نرم نرمان در موهایت پیچانده می شد
لبخند سختی زدی و گفتی آرام باش ...
گفتم چطور به شانه های سردت تکیه کنم و آرام گیرم؟
فریاد زدی آرام باش ...
- فریادوار آرام باشم؟
گریان لرزیدی و گفتی آرام باش ...
به پایت افتادم و گفتم چه جور در لرزش صدای غمناکت
آرامش یابم؟
... و رفتی
و هنگامی باز آمدی که ... سفیدوار ...
آغوشت بخشاندی ام و ترانه وار آوا سر دادی: آرام باش
و من به اطمینان گرم شانه هایت و محکم صدای لطیفت آرام یافتم
اما تو هیچ ندانستی که من در ازدحام بی معنای صدای سنگ ها چگونه سکوت را فریاد وار تنها ماندم!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:42 توسط نسیم
|
