تبليغاتX
فصل سرد

( به مادرم )

چهارشنبه دهم بهمن 1386
یادت آورم خوب

در آن لحظه که خدا نسیم را نرم نرمان در موهایت پیچانده می شد

لبخند سختی زدی و گفتی آرام باش ...

گفتم چطور به شانه های سردت تکیه کنم و آرام گیرم؟

فریاد زدی آرام باش ...

- فریادوار آرام باشم؟

گریان لرزیدی و گفتی آرام باش ...

به پایت افتادم و گفتم چه جور در لرزش صدای غمناکت

آرامش یابم؟

... و رفتی

و هنگامی باز آمدی که ... سفیدوار ...

آغوشت بخشاندی ام و ترانه وار آوا سر دادی: آرام باش

و من به اطمینان گرم شانه هایت و محکم صدای لطیفت آرام یافتم

اما تو هیچ ندانستی که من در ازدحام بی معنای صدای سنگ ها چگونه سکوت را فریاد وار تنها ماندم!

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:42 توسط نسیم |

می دانم و نمی خواهم که باور کنم که می دانم

یکشنبه هفتم بهمن 1386

نمي دانم ..

نمي دانم چه بود..

نمي دانم فرشته بود..

نمي دانم عشق بود..

نمي دانم چه بود..

مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم

اين حق من نبود...

اين آشفتگتي آخه مال من نبود..

آرزويم چيزه دگر بود..

اما افسوس طالعم نحس بود..

و او شد يك خاطره..

اما تنهايي هم عالمي دارد كه اين تنهايي

بهترين برگ طالع من بود......

با تشکر از عرفان به خاطر قلم زیباش که به دل من خیلی نشست

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:31 توسط نسیم |