یادت آورم خوب در آن لحظه که خدا نسیم را نرم نرمان در موهایت پیچانده می شد لبخند سختی زدی و گفتی آرام باش ... گفتم چطور به شانه های سردت تکیه کنم و آرام گیرم؟ فریاد زدی آرام باش ... - فریادوار آرام باشم؟ گریان لرزیدی و گفتی آرام باش ... به پایت افتادم و گفتم چه جور در لرزش صدای غمناکت آرامش یابم؟ ... و رفتی و هنگامی باز آمدی که ... سفیدوار ... آغوشت بخشاندی ام و ترانه وار آوا سر دادی: آرام باش و من به اطمینان گرم شانه هایت و محکم صدای لطیفت آرام یافتم اما تو هیچ ندانستی که من در ازدحام بی معنای صدای سنگ ها چگونه سکوت را فریاد وار تنها ماندم!