تبليغاتX
فصل سرد

دل تنگ

چهارشنبه بیستم تیر 1386

يه وقتي فكر مي كردم چه قدر بده كه من همش با گذشته ام زندگي مي كنم و شايد خيلي بيش از حد بهش فكر مي كنم اما الان كه دارم به آهنگي گوش ميكنم كه خاطراتي رو برام زنده مي كنه اتفاقاي خوبو.

مي بينم خيلي بهم آرامش مي ده بابا من اينجوريم ديگه شايد انقدر فكر كردن به عوض شدن و خوبتر شدن اثر سوء داشته باشه شايدم نه.

ولي فقط مي دونم كه الان آرامش دارم.

سعي مي كنم فقط به خاطرات خوبم فكر كنم اما وقتي يه اتفاقي برات بيفته كه حتي ندوني چه جوري بايد توصيفش كني البته از بدي چي كار مي كني؟

فراموشش مي كني.

مگه مي شه گاهي آدما باهم كاري مي كنن كه به خودم مي گم چه قدر از هم دورند چه قدر خود محورند چرا بدون اينكه بفهمند حرفاشون چه تاثيري رو بقيه داره براحتي حرف مي زنن قضاوت مي كنن وقتي حرف نمي زني فكر مي كنن مال اينه كه بلد نيستي يا حرفي براي گفتن برات نزاشتن و تسليمي اما من هميشه تر جيح دادم سكوت كنم.

مي دونم خوب نيست خيلي وقتا درست و به جا بوده خيلي و قتا هم نه.

اما بالاخره هر كسي تو يه شرايطي بوده و يه جوري بزرگ شده وقتي به گذشته ام و الانم فكر مي كنم مي بينم حق دارم. ولي قبول دارم كه بايد متعادلش كنم.

مي دوني چه قدر حرف نگفته دارم چه قدر آدما اومدن تو زندگيم ولي با حرف نگفته از طرف من رفتن حالا يا جسما يا روحا.

يادمه اولين روزي كه رفتم سر كلاس دانشگاه استاد از ما خواست خودمونو تو دو سه جمله براي آشنايي تعريف كنيم من بعد از بيوگرافي كوتاهي گفتم سنگ صبور خوبي هم هستم.

اون حرفو بدون زمينه قبلي زدم ولي الان مي بينم واقعا شده كه فقط و فقط شنونده بودم و گوش كردم تا طرفم خودشو خالي كنه و سكوت كردم.

دلم هم هيچ وقت نخواسته كه حرفامو بزنم چون باز به طرفم فكر كردم نه اينكه خوشش بياد يا نه.

اينكه آيا حرف منو مي فهمه چون فكر مي كنم نمي تونم با حرف حرفمو بزنم.

يا اينكه آيا منم بايد مقابله به مثل بكنم و هر چي از دهنم در مي ياد بگم و صرفا خودمو خالي كنم.

مي دوني دارم به اين فكر مي كنم كه كاش به قول مامانم فقط اوني كه بايد از دستت راضي باشه كنارت باشه و از تو رضا باشه.

فكر كن به خيال خودت خيلي آدم بودي خيلي چيزارو تحمل كردي لب از لب ورنداشتي ارتباط خوبي داشتي خلاصه بدك نبودي

ولي وقتي محلتت تموم مي شه و بايد جوابگو باشي

بفهمي كه كجاي كاري. بهت بگن ما بهشتم بهت مي دم ولي ديگه سراغي از خدا نگير.

فكرشم داغونم مي كنه.

خداي مهربون تو كه هميشه از روي فضلت نه به خاطر اعمال من كنارم بودي

هر چي اشتباه كردم به ديده ي اغماض نگاهش كردي

دفعه ي بعدي كه صدات كردم اصلا به روي خودتم نياوردي كه بابا اين همون بنده ي احمق و پر از خطاتت اوني كه به خيال خودش خيلي بارش ولي فقط تو مي دوني كه توش چه خبر.

خدايا آدمم كن و منو هيچ وقت به حال خودم رها نكن اگه دست از سرم برداري معلوم نيست از كجا سردربيارما.

قربون معرفتت برم خدا چه حس خوبي داري چه قدر مهربوني آخه تو از دست ما چي مي كشي.

دست به دامن بهترين بنده هات كه مي شم بهشون مي گم اخه چه قدر پرروئي كنم و خودم با اين جسم پر از سياهي برم در خونش شماها كه سرتاپا نور هستين هواي ما رو داشته باشين.

فصل سفيدت زنده و پابرجا برفي باشي سفيد خالص.

 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:47 توسط نسیم |

برگ و باد

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

باد،پيچيد در ترانه برگ

برگ،لرزيد از بهانه باد

هركجا برگ خشك بود،افتاد

باغ ناليد و گفت:((باد،مباد!))

در شگفتم،گناه باد چه بود؟

برگ،خشكيده بود،باد ربود.

باد،هرگز نبود دشمن برگ

مردن برگ،دست باد نبود.

زندگي ذره ذره مي كاهد

خشك و پژمرده مي كند چون برگ

مرگ،ناگاه مي برد چون باد،زندگي كرده دشمني،يا مرگ؟ 

 برگ خشكم با شاخسار وجود،

تا كي آن باد سرد،سر برسد.

تو هم اي دوست،ذره ذره مكش!

تا نخواهم كه زودتر برسد.

 

     

 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:42 توسط نسیم |

ن پ ر

شنبه نهم تیر 1386

 

كلاغ       پر         گنجشك        پر         كبوتر         پر        عقل        پر

           چنان پر مي كشي كه گويي سالهاست پر كشيده اي

چگونه پر كشيدنت را تاب آورم

              چگونه نبودنت را با بودنم جمع بزنم

چگونه وجودم را از تو منها كنم

                     وجودي كه آن را با تو تقسيم كرده بودم

حال من مانده ام با تمام پر كشيده ها

                           و بي خبر مانده ام كه

پر

                                      پر كشيدن هم ندارم...

TinyPic image

 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:55 توسط نسیم |