تبليغاتX
فصل سرد

ب ی ا ...

جمعه ششم شهریور 1388

:: پیشنهاد میکنم از دست ندید ::


فرمت : Mp3 / کیفیت : 192Kbps

 مهدی یراحی - هوای تو (تیتراژ ماه عسل ۸۸)

فرمت : Mp3 / کیفیت : 128Kbps

 مهدی یراحی - هوای تو (تیتراژ ماه عسل ۸۸)

فرمت : Wma / کیفیت : 64Kbps

 مهدی یراحی - هوای تو (تیتراژ ماه عسل ۸۸

 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:26 توسط نسیم |

تک راهه

سه شنبه نهم تیر 1388
یه نفر میگفت از بچگی دلش می خواسته پوسته موز بندازه سر پل صراط

از کتاب مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری تفآل زدم:

الهی جلال عزت تو جای اشارت نگذاشت و محو و اثبات تو راه اضافت برداشت و

تا کم گشت هر رهی در دست داشت.

الهی زان تو می فرمود و زان رهی می کاست و تا آخر همان ماند که اول بود راست.

 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:20 توسط نسیم |

ف ص ل س ف ی د

جمعه سی ام اسفند 1387

آخرین ساعات زمستون امسال هم  برای من لذت بخش و تک تکش رو میخوام زندگی کنم و دوستشون دارم.

فکر میکنم دلت گرفته که چرا همه ی آدما رفتنتو لحظه شماری میکنند چرا یادشنو میره که این دو سه روز آخر هم جزئی از عمرشون که ممکنه حتی روزای آخر فرصتشون باشه!همون طور که برای یه دختر فوق العاده به نام مریم بود.

فصل سفید 87 ممنوم که بی دریغ زیبایی هات رو به چشمای من بخشیدی

فصل سفید 88 بی صبرانه منتظر اومدنت هستم.

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:54 توسط نسیم |

باران نباریده و مانده به ابر

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

 

دیشب هم باز انتظار من در خواب به سر رسید وچه خواب شریینی بود ...

اگر صبح با صدای باران بیدار نشده بودم نمی دانم الان کجای خستگی ام درد می کرد ...

دهانم را شکل نام تو غنچه میکنم تا بیشتر آرام گیرم ...

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:45 توسط نسیم |

سفری الهی با رفیقی الهی

چهارشنبه دوم بهمن 1387

 

زیارت که تام و تمام باشد رنجوریها و شکوه ها را به محض دیدار و پیش از گفتن، از دل می برد. به اینجا که رسیدی یعنی او از تو دلبری کرده و دلت را متصرف شده است. اینها همه از آثار و برکات هم نشینی با امام حسین است که اول، پشت در که رسیدی غمهایت را از تو گرفت و بعد که جلوتر آمدی و وارد مجلس شدی دعایت را هم از یادت برد. گویا در آن لحظه زبان حال تو این است که با این رفیق الهی همه چیز دارم. از این رو گویا دیگر چیزی خواستن بیجاست. اینجاست که اشکهای زلال به هم متصل می شوند و بر گونه ها جریان می یابند. اینجاست که دستها همدستی می کند و یکنواخت بر سینه ها فرود می آیند و گرنه هر کس گریه خودش را می کرد و سینه خودش را می زد.

روز عاشورا هم یاران باوفای امام همین کار را کردند. آنها که کارشان و مطلبشان یادشان بود، دنبال کارشان رفتند و فقط ماندند آنهایی که به دیدار یوسف، دست بریدند، همه یک کار داشتند، یک خواسته داشتند ...

به قلم سید علیرضا موسوی مدنی

 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:38 توسط نسیم |

دل من زیبا جادار مطمئن

جمعه بیست و چهارم آبان 1387

 

تو که نیستی دل من بیشتر تاپ تاپ میکنه

    انقدر که میترسم یادش بره که بزنه ...

تو که نیستی غم دنیا با منه

    انقدر که با تصور بودنته که فقط شاد میشم ...

تو که نیستی  شبهام بدون ستاره میشه

     انقدر که  یه آسمون تاریکی تو دلم جا میشه...

تو که نیستی همش آرزوی دیدنت با من

     انقدر که ......

                          همش آرزوی دیدنت دارم

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:52 توسط نسیم |

مذهب من ...

جمعه دهم آبان 1387

 

دلم پذیرای هر صورتی است

مرغزاری ست بهر غزالان و دیری ست بهر راهبان؛

بیت خانه ای ست بهر بت پرستان و

کعبه ای ست بهر زائران؛

الواح تورات است  و پیکره ی قرآن.

من پیرو مذهب عشقم؛

هر جا اُشترانش بگردند

                           دین و ایمان من آنجاست

محی الدین ابن عربی

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:35 توسط نسیم |

چیدنی

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
 

ﺟ د ا ﻛ ﺮ د ﻧ ی ﻣ ﻴ ﺸ و ﻴ م

ﻣ ﻦ ، ﭼ ﻴ د ﻧ ی . . .

ﺗ و ، ﭼ ﻴ د ﻧ ی. . .

 

ﺗ و ، ﺷ ﺎ ﺧ ﻪ ی ﮔ ل . . .

ﻣ ﻦ ، ﻣ ﻮ ﺧ ﻮ ر ه .

 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:47 توسط نسیم |

به علی!!!!!

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

حالی ات نمی شود

یتیمم میکنی

یتیمش میکنی، بارانی اش میکنی

به عربی: "نباش، نیست میشوم میشوی میشود" چه میشود؟

به علی

ببین به کجا میزنی

ببین چه میکنی

نه حالی ات نشد ...

 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:39 توسط نسیم |

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387

بس که تکان میخوری و جا به جا میشوی

قلبم میخارد...

بس که می آیی و نمی آیی

آمدنت را بو میکشم

بس که کوک نمی شوی

آرشه میکشم

بس که کلافه ات می شوم

خمیازه میکشم

بس که قیل و قال میکنی

سکوت وار فریاد میکشم:

زودتر بیا...    زودتر....

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:6 توسط نسیم |

my birthday

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

704271qlhpnwidqp.gifامروز 29 مرداد 1387 تولد 22 سالگی منه704271qlhpnwidqp.gif

تا دیروز خوشحال بودم و بی صبرانه منتظر امروز

شاید فکر می کردم اتفاق خاصی می افته و حس و حال خاصی داشته باشم:

اما الان خالی از احساسم

و شاید یه حس بی نام و نشان دارم

به هر حال تولد منه و نمیشه نگم:

نسیم تولدت مبارک

19.gifconfetti.gif19.gifconfetti.gif19.gifconfetti.gif

نمی دونم اندازه 22 سال بزرگم یا نه اما امیدوارم که باشم باشی باشد cancan.gif

چون آرزو بر جوانان عیب نیست

اینم یکی از بهترین کادو هایی که امسال گرفتم

flowerysmile.gif626gdau.gifflowerysmile.gif

 

704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif

oizmyx.jpg

555201cjlwfkyiyk.gif555201cjlwfkyiyk.gif555201cjlwfkyiyk.gif555201cjlwfkyiyk.gif

 

517049zmdkjrcqj5.gif517049zmdkjrcqj5.gif517049zmdkjrcqj5.gif517049zmdkjrcqj5.gif

 

fawtfp.gif fawtfp.gif fawtfp.gif fawtfp.gif fawtfp.gif fawtfp.gif 

 

تولد تولد تولدت مبارک ، مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمع ها را فوت کن که صد سال زنده باشی

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:57 توسط نسیم |

نمی دانم و شاید نمی خواهم باور کنم

جمعه یازدهم مرداد 1387

 

 

 

به نیامدنت

 

 

به رفتنت عادت کرده ام

 

 

نمی دانم شب ها

 

     برای همیشه ماندنت

 

           چقدر دستمال کاغذی خشک کم دارم...

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:47 توسط نسیم |

تحویل هفته ها

پنجشنبه سوم مرداد 1387

تا حالا فکر کرده ای هفته ها کی ها تحویل می شوند؟

شنبه ها

که هر خری فکر می کند هفته تحویل می شود؟!

یک شنبه ها

که سریال می بینی؟!

دوشنبه ها

که کسی خانه نیست و می شود راحت تلفن کرد؟!

سه شنبه ها

که بچه ها زود خانه می روند و شنیده ام که خدا کوه آفرید؟!

چهارشنبه ها

که مدام در اضطراب پنج شنبه ام؟!

پنج شنبه ها

که قرار بود بزایم و تازه فهمیدم آبستن نبوده ام؟!

یا جمعه ها

که عمری است دستهایمان حنایی است؟!

 

یا شاید هفته ها دایره است ...

                                                                                         عماد     

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:29 توسط نسیم |

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387

جیر جیر جیر.....

نه که فکر کنی شب مرداد

 

جلو عقب جلو .....

نه که فکر کنی لذت

 

خواب خاطره خواب

نه که فکر کنی.......

 

ٱٱٱٱٱه....

 

صندلی کهنه ی پدربزرگ انقدر فکر ندارد!

 

                                                                 نژلا

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:57 توسط نسیم |

آغوش مهر

شنبه پانزدهم تیر 1387

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. دوی انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم:    از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه..... 

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:45 توسط نسیم |

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ

گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی بازآ

                                              ابوسعید ابولخیر

 

 

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:23 توسط نسیم |

کاشکی همه فصل ها سفید بودن / نبودند؟

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
وای که چه قدر دلم لک زده بود واسه پست جدید گذاشتن ...

این اولین پستم در سال جدید ۱۳۸۷

اووووووووووووووه خیلی از خواب دیر پاشدم نه؟؟!!!!

اگه بدونی چه قدر دلم هوای فصل سفیدم داشت ...

می دونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:20 توسط نسیم |

( به مادرم )

چهارشنبه دهم بهمن 1386
یادت آورم خوب

در آن لحظه که خدا نسیم را نرم نرمان در موهایت پیچانده می شد

لبخند سختی زدی و گفتی آرام باش ...

گفتم چطور به شانه های سردت تکیه کنم و آرام گیرم؟

فریاد زدی آرام باش ...

- فریادوار آرام باشم؟

گریان لرزیدی و گفتی آرام باش ...

به پایت افتادم و گفتم چه جور در لرزش صدای غمناکت

آرامش یابم؟

... و رفتی

و هنگامی باز آمدی که ... سفیدوار ...

آغوشت بخشاندی ام و ترانه وار آوا سر دادی: آرام باش

و من به اطمینان گرم شانه هایت و محکم صدای لطیفت آرام یافتم

اما تو هیچ ندانستی که من در ازدحام بی معنای صدای سنگ ها چگونه سکوت را فریاد وار تنها ماندم!

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:42 توسط نسیم |

می دانم و نمی خواهم که باور کنم که می دانم

یکشنبه هفتم بهمن 1386

نمي دانم ..

نمي دانم چه بود..

نمي دانم فرشته بود..

نمي دانم عشق بود..

نمي دانم چه بود..

مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم

اين حق من نبود...

اين آشفتگتي آخه مال من نبود..

آرزويم چيزه دگر بود..

اما افسوس طالعم نحس بود..

و او شد يك خاطره..

اما تنهايي هم عالمي دارد كه اين تنهايي

بهترين برگ طالع من بود......

با تشکر از عرفان به خاطر قلم زیباش که به دل من خیلی نشست

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:31 توسط نسیم |

فریاد سکوت

سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

 

بی صدا گلوله های برف می بارد

و تو بی تفاوت از کنار آن می گذری

درشگفتم

اگر فریاد می زد هم اینچنین بودی ...

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:1 توسط نسیم |